طغیان

ستاره‌ها تمنای چشمانت را دارند

طغیان

ستاره‌ها تمنای چشمانت را دارند

۵ مطلب با موضوع «سَر بَر شانه‌ی خیال» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

دوباره میدیدمش. همون صورت فلکی ه که الان اسمشو یادم نمیاد. یاد سفر خوزستان افتادم. یاد آسمون چُغازَنبیل که پرستاره‌ترین بود. چشمامو نمیتونستم بردارم از آسمون. هِی صدام میکردن که بیا بریم دیره همه منتظر تو ان. سرمو گرفته بودم بالا و راه میرفتم و باد می‌رقصید رو صورتم. اولین بار بود که انقدر دیوانه‌وار محو آسمون شده بودم.

  • mydancingsoulintheskies ..
  • ۰
  • ۰

 میخوانَد. از صبح هزار بار خوانده. "رفت آن سوار کولی، با خود تو را نبرده؛ شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده".

این بارِ هزار و یکم هم‌اتاقی ام آمد اسپیکر را خاموش کرد که موهای خیس تازه از حمام در آمده‌اش را سشوار بکشد. بعد تظاهر کرد دنبال سشوار می‌گردد و یادش افتاد مثلاً بار آخری که برگشته خانه جایش گذاشته.  از امروز صبح که بیدار شدم و پیامت را دیدم، هزار بار خوانده.

«من دارم می‌رم، هفت و نیم شب پرواز دارم، دلم برات تنگ میشه، اگه دوس داشتی بیا خداحافظی کنیم». دستم رفته بود که بنویسم «دل من هم برات...» بعد در آسانسور باز شده بود و من داشتم تندتند کلمه هام را پاک می‌کردم و زل زده بودم به پیامت. به جمله‌ی آخرش. به "بیا خداحافظی کنیم‌". چند ثانیه بعد دوباره در آسانسور باز شده بود و برگشته بودم.برگشته بودم و اسپیکر را در دور افتاده ترین جای اتاق پیدا کرده بودم. برگشته بودم که بخواند. بخواند "شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده". ولی ما که خداحافظی کرده بودیم. مگر همین چند وقت پیش نبود؟ آدم های توی آسانسور حتما دلشان برای بی حواسی ام سوخته بود. نمی دانستند گوشه ی اتاقی خالی یک اسپیکر خاک گرفته انتظارم را می کشد. می ترسم بیایم و دوباره شروع شود. چشمهات بکشاندم تا ناکجایی که قرار است بروی و نمیدانم حتی کجاست. دوباره بشود سلامی که جانم کنده شود موقع خداحافظیش که معلوم نیست قرار است کی باشد. نمی‌‌آیم. هرجا بروی همان قدر که همیشه بودی باز هم هستی. نمی‌آیم. تو برو.

تو برو. شاید که واژه‌های بیمار سر جای خود برگردند. شاید خواننده بداند که اول همان چند وقت پیش بود، بعد ما بودیم که خداحافظی کرده بودیم، بعد امروز بود، پیام تو بود، بعد باز و بسته شدن های در  آسانسور، بعد اسپیکر، بعد هم‌اتاقی‌ای که بی‌رحمانه دکمه‌ی آف اسپیکر را می‌فشارد، بعد سشواری که جا مانده در خانه‌ای دور، بعد من که جا مانده در روزهای دور، بعد من که تمام روز را یخ زده در زمهریر سکوتی که با صدای سشوار پر نشد، آخر هم ساعت هفت و نیم که تو دور می شدی، دورتر و نزدیکتر..

نمی‌آیم. تو برو. "نیلوفرانه در باد". نیلوفرانه چون باد.

  • mydancingsoulintheskies ..
  • ۰
  • ۰

📷:Shantanu Starick_the pixel trade project


اگه الان ازم بپرسی دقیق یادم نمیاد که چن دقیقه یا چن ساعت گذشت و من همینطوری  خیره شده بودم به دیوار روبروم.

خیلی گذشت تا خودمو کندم از زمین‌ و پا شدم رقصیدم.

وسط گریه هام یهو به سرم زد برقصم.

وایسادم جلو آینه ب سر خوردن اشکا نگاه کردم و همزمان رقصیدم.

بعد هی ذهنم راهشو کشید به لحظه هایی ک فکر میکردم پذیرفتمشون.

آینه ی روبروم شد پرده‌ی سینما و همه ی لحظه ها گذشتن.

بعد مجبور شدم سرعت رقصیدنمو زیادتر کنم که پرده ها سریعتر بگذرن.

یه بار امتحان کن توام. وسط گریه هات پاشو دامن چین‌دارتو بپوش. جای اینکه سرتو بذاری رو زانوت و دستاتو حلقه کنی دور پاهات. پاشو دستاتو پرواز بده بذار سقفو بشکافن برسن به آسمون. بذار دامنت چین بخوره تو هوا. نه واسه این که حالت خوب بشه ها. عمق فاجعه رو بلدی؟ واسه این که بلدش بشی میگم. حالا شاید حالِتم خوب شد اون وسطا. بذار حتی اشکات برسن ب چینای دامنت. ولی نَشین. انقد بچرخ و برقص تا سرت گیج بره و بخوری زمین. خوابت ک ببره و بیدار که بشی، دردا دوباره ته نشین شدن. عمق فاجعه رو بلد شدی.

.

.

می‌رقصم

می‌چرخم

صدای جیغ کشیدنای «خ» میاد تو سرم. اون لحظه ای که فهمیدم «م» بدون خداحافظی رفته میاد. همون شب که «ح» گفت فقط به من گفته قراره خودکشی کنه. همون لحظه‌هایی که نوشتی برام «تهش همین گُهه دیگه»؛ نوشتی «اگه تونستی از این مرحله‌ی  "خب که چی؟" بگذری و ادامه بدی وایمیسم ب پات». همون شب تولدم که «س» رو رسوندم خونه‌شون و چند صدم ثانیه بعد اینکه پیاده شد زدم زیر گریه، تا برسم یه ریز گریه کرده بودم و فهمیده بودم بهترین جا واسه گریه کردن زیر دوش حموم نیست، ماشین تک‌سرنشین‌ه که فقط صدای شکستن خودتو توش بشنوی.

.

.

بچرخ..برقص..خوابت میبره..بیدار میشی..دردا ته‌نشین میشن..عمق فاجعه رو بلد میشی..

  • mydancingsoulintheskies ..
  • ۰
  • ۰

11

 بیا یکبار هم که شده مثل باقی آدم‌بزرگها رفتار کنیم. بیا اینبار خرق‌عادت نکنیم. از غذا خوردن توی رستورانهای گران‌قیمت همان قدر لذت ببریم که از فلافلی‌های انقلاب. بیا ما هم مثل بقیه صدای بوق و داد و فریاد بشنویم به جای صدای جاری آب در پیاده‌رُوی ولیعصر. و بعد فحش بدهیم به ترافیک و آفتاب سر ظهر. بیا از بالای برج میلاد شهر را همانقدر زیبا ببینیم که از بالای پله‌رنگی های نزدیک توانیر و ساعی‌. بیا به جای ستایش خودکشی شجاعانه‌ی سیلویا پلات از قوس خط چشم اسکارلت جوهانسون تعریف کنیم امروز. بیا امروز کم‌تر توی عمق زندگی برویم. در سطح بمانیم و توی عمقِ همدیگر فرو برویم. بیا. امروز.

  • mydancingsoulintheskies ..
  • ۰
  • ۰

8_دختر پرتقال


+من حتی هنوزم اسمشو نمیدونم. اونم اسم منو نمیدونه. اونروز گفتم قبل کلاس یه سر بزنم به این شهر کتابه که جدیداً باز شده.از این عینک گرد هری‌پاتری‌آ داشت. خجالتی بود اولش روش نمیشد تو چشمای آدم نگاه کنه. چندتا کتاب ازش گرفتم و شروع کردم ورق زدن. دو ساعتی اونجا بودم. کلی راجب کتابا حرف زدیم با هم. آخر سر یکیشونو انتخاب کردم. «دختر پرتقال»ِ یاستین گاردر. شماره‌مو که داشت می‌نوشت گفتم الان حتماً می‌پرسه که به چه اسمی سِیو کنم. نپرسید ولی. خوشم اومد. این جزئیات کوچیک منو به آدما امیدوار میکنن‌. اینکه اول که یکیو میبینی به قد و قیافه و اسم و سال تولد و رنگ رژ لب و مدل کفشات و رشته‌ی تحصیلی‌ت و اینجور چیزا کار نداشته باشه. خودتو ببینه. سرمو خم کردم رو صفحه‌ی گوشی‌ش ببینم جای اسمم چی داره می‌نویسه. نوشت: دختر پرتقال ؛) چند ساعت بیشتر با هم دوست نبودیم. بعد اونم چند بار تو واتس‌اَپ حرف زدیم. همین. ولی چقدر که این "همین"آ به دل من می‌شینن.


++دیروز وقت شد که بخونمش دختر پرتقالو. بهترین عبارتی که بتونم باهاش توضیح بدم کتابو اینه: خیره شدن تو چشمای مرگ واسه بهتر فهمیدن زندگی. 

از متن کتاب:

«زمانی را تصور کن که تازه همه‌چیز به‌وجود آمده بود و تو در آستانه افسانه حیات بودی و حق انتخاب داشتی. می‌توانستی برای یک‌بار در این سیاره به دنیا بیایی. اما نمی‌دانستی که چه‌وقت باید زندگی را شروع کنی، چگونه و چه مدت؟ فرض کن فقط همین را می‌دانستی که اگر تصمیم می‌گرفتی به این دنیا بیایی، زمانی این اتفاق می‌افتاد که وقتش رسیده بود. این را هم می‌دانستی که وقتی زمان یک دور بچرخد، باید دوباره زمان و هرچه در آن است را ترک کنی و شاید برایت ناخوشایند باشد؛ زیرا برای بسیاری از انسان‌ها این افسانه آن‌قدر دلپذیر است که وقتی به ترک‌کردن‌اش فکر می‌کنند، اشک دور چشمان‌شان حلقه می‌زند...».

«...با این همه، من در مرز میان بودن و نبودن، زندگی را انتخاب می‌کنم و گوشه کوچکی از خیر و نیکی را برمی‌گزینم که سزاوار آن هستم».

  • mydancingsoulintheskies ..